تبليغاتX
چرك نويس

چرك نويس

به رغم فقر،به رغم جنگ،به رغم خوف مرگ،خود را وارسته می دارند.این قانون دشوار انسان هاست

 

 

آنا اخماتوا اولین مجموعه شعرش به نام شامگاه رادر سال 1912 منتشر کرد. 1914 دومین مجموعه شعرش تسبیح منتشر می شود. 1941 اوٌلین محاصرۀ لنینگراد توسط ارتش آلمان را تجربه می کند و به همراه تنی چند از چهره های فرهنگی آن زمان به تاشکند نقل مکان می کند. جنگ در موقعیت شعری او تاثیر می گذارد و شعرهایی مهین پرستانه می سراید.

شعرهای عاشقانه ی او رئالیستی و دو یا چند صدائی است.درشعرهای عاشقانه اش همیشه تنشی بین( من) وتو( ما) و (آنها) بین زن ومرد بین شاعر وزمانه اش وجود دارد .

درسا ل 1966 آخما توا جهان را ترک می گو ید.

 

به یاد بود نوزدهم ژوئن 1914

 

صد سا ل پیرشد یم  

ظرف یک ساعت اتفاق افتاده بود

تابستان کوتاه پایان یافت

و دشتهای تازه شخم زده دود شد و هوا رفت

 

ناگهان د یوار شعله ور شد

وجرینگ جربنگ نقرۀ گریه ها به پرواز در آمد

چهره ام را پنهان کردم وآرزو کردم

ایکاش قبل از اوٌلین نبردها مرده بودم

مثل یک بار سنگین اضا فی

آواز واشتیاق را ازحافظه ها خط زد

رهبر فرموده بود که این

وحشتناک ترین خاطرۀ دفتر خاطرات باشد
1916

....

معروفیت دود است

هرگز آرزوی مشهورشد ن ندا شته ام

کسانی را که دوست دا شته ام

نزد من خوشبخت بوده اند

یکی از آنها د ر قید حیات است

ودیوانه وا ر به دوستش عشق می ورزد

و دیگری مجسمٌه ای از مفرغ شده است

 در میدانی پوشیده از برف...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 0:32  توسط rosa  | 

 

شعر عشق

 

فوق العاده ست كه صبح،

تنهاي تنها بيدار شوي

و مجبور نباشي به كسي تلفن بزني

كه دوستش داري،وقتي ديگر دوستش نداري...

 

من در قرن بيستم زندگي مي كنم 

من در قرن بيستم زندگي مي كنم

و تو كنار من دراز كشيده اي.

وقتي خوابت مي آمد غمگين بودي،

كاري از دست من بر نمي آمد.

صورتت آنقدر زيباست كه

نمي توانم از وصفش دست بردارم،

و وقتي خوابي، براي خوشحال كردنت

کاری نمی توانم بکنم...

 

سوراخ های کوچک

 

بعد از جنگ جهاني دوم

   آدم هاي ثروتمند  

دنبال سوراخ هاي كوچك مي گردند

مواظب سوراخ هاي كوچك در پشتمان باشيم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:25  توسط rosa  | 

 

آفتاب به ستيغ كوه

نمي رسد.

باد وزيدن مي گيرد...

شايد باران تندتر از هميشه ببارد...

گنجشك ها كه چتر ندارند...

غصه ام مي گيرد.

                            

                            شيلان

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 1:26  توسط rosa  | 

 

چطوري بايد شروع كنم؟هميشه شروع كردن سخت تر از تموم كردن بوده برام.آدم وقتي يه كاري يا يه چيزي رو شروع مي كنه تا بياد و بهش عادت كنه كلي طول مي كشه.من هم كه مدت هاست از آخرين باري كه نوشتم مي گذره...يه زماني وهم سبزم«1» شده بود دفترچه ي يادداشت هاي پراكنده اي كه كلي مايه ي دلخوشيم بود.وقتي فيلتر شد به كلي بريدم از نوشتن توي دنياي مجازي...اما دوباره برگشتم باچرك نويسي كه چرك نوشته هام رو توي خودش جا مي كنه.شايد زياد طول نكشه اينم دوباره فيلتر شه.اما من چيزي نگفته بودم كه ...فقط گفته بودم: اينجا ايران است...همين!

الانم مي گم،اينجا ايرانه و ما داريم اينجا اداي زنده ها رو در مياريم و فكر مي كنيم كه اسم اين ادا درآوردن زندگيه!همه ي ما ايراني ها(البته منهاي بادمجون دور قاب چين ها) بازيگران بي استعدادي هستيم كه خيلي زود از نقشي كه بهمون به اجبار سپرده شده به تنگ ميايم و مي ريم توي كما...جبر، زور ،اختناق...شما حناق نگرفتيد؟ من كه نفس هاي آخرمه...

اينجا بايد همه چيز رو به زور تحمل كرد،از خانواده گرفته (كه اون ورآبي ها فكر مي كنن بنياد محكم و مقدسيه)...تاآدمهاي دور وبر وجامعه و شغل و همه چيز... همه چيز!اگه نتوني تحمل كني و به تنگ بياي بايد سرت رو بزاري و بميري...خيلي ساده!اگه صداي كسي هم دربياد كه بند 209 اوين جاش ميشه(البته اگه ديگه جايي مونده باشه)...خلاصه اينجاايران كه هست هيچ، من هم يك دختر ايراني هستم! بعضي وقتها مرز ترا‍ژدي و كمدي يك تار مو بيشتر نيست!

گاهي اونقدر آروزهامون ساده و ممكن مي شن كه گريه ام مي گيره،چون حتي اون ساده هاشونم برآورده كردنشون مقدور نيستند...مگه واسه عده اي.آرزوهاي ساده اي كه رسيدن بهشون فقط كمي تلاش خود آدم رو مي خواد. من مي بينم ...دارم به چشم خودم مي بينم كه مي تونم سعي كنم،اما اين كارو نمي كنم.توانش رو دارم، ولي نمي كنم، چون نهايتا به همين نقطه اول مي رسم،به همين جمله ي كوتاه، خبري و ملال آور كه : اينجا ايران است.تنها در صورتي مي توني از اينكه تابعيت ايران را داري لذت ببري كه اونقدر پول داشته باشي كه ديگه غمت نباشه و ياد تابعيت و مملكت و مردمي كه هنوز توي عصرجاهليت زندگي ميكنندو جنسيتي كه در سايه ي تابعيتت مشكلاتت رو دوبرابر مي كنه، نيفتي!من برعكس عقيده ي خيلي ها، معتقدم اين كشورهاي اروپايي و آمريكا نيستند كه متفاوتند. اونها خيلي عادي اند.بلكه اين ايران و زندگي كردن در ايرانه كه تفاوت محسوسي با اونجا داره.

اينجا زندگي كردن عجب شهامتي مي خوادو تحمل كردن چه استقامتي...

حرف زياده و حوصله براي نوشتن كم...

 

بوي تعفن مي دهد اينجا...

بوي تعفن مي دهد اين خاك

بوي تعفن مي دهد اين چاي!...

چاي را كه سرمي كشم،چيزي از من كم نمي شود

 جز كمي خورده آهن كه سرگيجه هايم را دوچندان مي كند !

و مي بردم به اقيانوسي از تهوع...

و تپش هايي نا موزون از جانب قلب پكيده اي...

كاش بالا بياورم اين بوي موزي را

و خالي شوم از زمان وبه پرواز درآيم در خلاء...

آه كاش بالا بياورم اين لعنتي را...افكار احمقانه رهايي را...

پرواز را،دود را ، چاي را، هوا را...

خودم را...«2 »

 

پانوشت:

1-لينك مطالب وبلاگ قبليم رو ميزارم،واسه روز مبادا !

2- شعر از نارين محمدي،كتاب سكوت خاكستري

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 18:32  توسط rosa  | 


هيچ وقت چيزی نخواهم شد
نمی‌توانم بخواهم چيزی باشم
با این‌همه، همه‌ی رویاهای جهان در من‌است.

پنجره‌های اتاق‌ام
اتاق ِ يکی از ميليون‌ها نفری‌است در جهان که هیچ کس چیزی از او نمی‌داند
(و اگر هم بدانند، چه چیزی را می‌دانند؟)
شما پنجره‌های باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن می‌گذرند ،
خیابانی دور از دسترس هر ذهنی،
واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند
با راز چیزهای زیر سنگ‌ها و موجودات‌اش
با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید می‌کند.
با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جاده‌ی هیچ می‌راند

امروز چنان درهم شکسته‌ام که گویی حقیقت را می‌دانستم
امروز چنان هوشيارم که گويی در آستانه‌ی مرگ بوده‌ام
گویی هیچ رابطه‌ای با اشیاء نداشته‌ام جز وداع ،
این خانه و این طرف خیابان، واگن‌های یک قطار می‌شوند،
با صدای سوتی که در سرم صفیر می‌کشد، می‌روند
و با زلزله‌ی عصب‌ها و تق تق استخوان‌هایم، گویی می‌رویم

امروز سردرگم‌ام،
مثل کسی که به چیزی فکر می‌کند، می‌یابد و از یاد می‌برد
بین قولی که به تنباکو فروش آن دست خیابان داده‌ام
- واقعیت جهان بیرون -
و حس‌ام که می‌گوید همه چیز فقط رویااست
-واقعیت جهان درون-
نصف شده‌ام

شکست خورده در همه چیز
چون آرزویی نداشتم شاید در هیچ شکست خورده ام
از دست هر چه که به من آموختند خلاص شدم
از پنجره‌ی پشت خانه‌ام گريختم
به روستاها، با نقشه‌های بزرگ در سرم.
اما جز ‌درخت‌ و علف زار چيزی نيافتم
و اگرمردمی هم بودند، شبیه هم بودند
از پشت ِپنجره کنار می‌روم و می‌نشينم روی صندلی.
حالا باید به چه چيزی فکرکنم؟


چه می‌دانم چه خواهم شد، من که نمی‌دانم که‌ام؟
همانی هستم آیا که فکر می‌کنم؟
فکر می‌کنم اما، چيزهایی باشم بی‌شمار.
و بی‌شمارند آن‌ها که فکر می‌کنند بی‌شمار هستند،
آنقدر بی‌شمار که شماره نمی‌شوند
نابغه؟
همین حالا هزاران ذهن مثل من در رويا نابغه‌اند خیال می‌کنند،
کسی چه می‌داند، شايد تاریخ نخواهد حتی یکی را به خاطر بیاورد،
و از بی شمار فتح‌های آینده چیزی جز کود برجا نمی ماند.

...

فرناندو پسوآ. بخشی از شعر دکان تنباکو فروشی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:41  توسط rosa  | 

 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

 از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش

 وحشت نداشته باشد ؟.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط rosa  |