چطوري بايد شروع كنم؟هميشه شروع كردن سخت تر از تموم كردن بوده برام.آدم وقتي يه كاري يا يه چيزي رو شروع مي كنه تا بياد و بهش عادت كنه كلي طول مي كشه.من هم كه مدت هاست از آخرين باري كه نوشتم مي گذره...يه زماني وهم سبزم«1» شده بود دفترچه ي يادداشت هاي پراكنده اي كه كلي مايه ي دلخوشيم بود.وقتي فيلتر شد به كلي بريدم از نوشتن توي دنياي مجازي...اما دوباره برگشتم باچرك نويسي كه چرك نوشته هام رو توي خودش جا مي كنه.شايد زياد طول نكشه اينم دوباره فيلتر شه.اما من چيزي نگفته بودم كه ...فقط گفته بودم: اينجا ايران است...همين!
الانم مي گم،اينجا ايرانه و ما داريم اينجا اداي زنده ها رو در مياريم و فكر مي كنيم كه اسم اين ادا درآوردن زندگيه!همه ي ما ايراني ها(البته منهاي بادمجون دور قاب چين ها) بازيگران بي استعدادي هستيم كه خيلي زود از نقشي كه بهمون به اجبار سپرده شده به تنگ ميايم و مي ريم توي كما...جبر، زور ،اختناق...شما حناق نگرفتيد؟ من كه نفس هاي آخرمه...
اينجا بايد همه چيز رو به زور تحمل كرد،از خانواده گرفته (كه اون ورآبي ها فكر مي كنن بنياد محكم و مقدسيه)...تاآدمهاي دور وبر وجامعه و شغل و همه چيز... همه چيز!اگه نتوني تحمل كني و به تنگ بياي بايد سرت رو بزاري و بميري...خيلي ساده!اگه صداي كسي هم دربياد كه بند 209 اوين جاش ميشه(البته اگه ديگه جايي مونده باشه)...خلاصه اينجاايران كه هست هيچ، من هم يك دختر ايراني هستم! بعضي وقتها مرز تراژدي و كمدي يك تار مو بيشتر نيست!
گاهي اونقدر آروزهامون ساده و ممكن مي شن كه گريه ام مي گيره،چون حتي اون ساده هاشونم برآورده كردنشون مقدور نيستند...مگه واسه عده اي.آرزوهاي ساده اي كه رسيدن بهشون فقط كمي تلاش خود آدم رو مي خواد. من مي بينم ...دارم به چشم خودم مي بينم كه مي تونم سعي كنم،اما اين كارو نمي كنم.توانش رو دارم، ولي نمي كنم، چون نهايتا به همين نقطه اول مي رسم،به همين جمله ي كوتاه، خبري و ملال آور كه : اينجا ايران است.تنها در صورتي مي توني از اينكه تابعيت ايران را داري لذت ببري كه اونقدر پول داشته باشي كه ديگه غمت نباشه و ياد تابعيت و مملكت و مردمي كه هنوز توي عصرجاهليت زندگي ميكنندو جنسيتي كه در سايه ي تابعيتت مشكلاتت رو دوبرابر مي كنه، نيفتي!من برعكس عقيده ي خيلي ها، معتقدم اين كشورهاي اروپايي و آمريكا نيستند كه متفاوتند. اونها خيلي عادي اند.بلكه اين ايران و زندگي كردن در ايرانه كه تفاوت محسوسي با اونجا داره.
اينجا زندگي كردن عجب شهامتي مي خوادو تحمل كردن چه استقامتي...
حرف زياده و حوصله براي نوشتن كم...
بوي تعفن مي دهد اينجا...
بوي تعفن مي دهد اين خاك
بوي تعفن مي دهد اين چاي!...
چاي را كه سرمي كشم،چيزي از من كم نمي شود
جز كمي خورده آهن كه سرگيجه هايم را دوچندان مي كند !
و مي بردم به اقيانوسي از تهوع...
و تپش هايي نا موزون از جانب قلب پكيده اي...
كاش بالا بياورم اين بوي موزي را
و خالي شوم از زمان وبه پرواز درآيم در خلاء...
آه كاش بالا بياورم اين لعنتي را...افكار احمقانه رهايي را...
پرواز را،دود را ، چاي را، هوا را...
خودم را...«2 »
پانوشت:
1-لينك مطالب وبلاگ قبليم رو ميزارم،واسه روز مبادا !
2- شعر از نارين محمدي،كتاب سكوت خاكستري