اولین باری که به خودکشی فکرکرد شاید 7 یا 8 ساله بود . در طول دوران زندگیش در مجموع شاید به طور جدی و در شرایط عادی 3 باربه این موضوع فکر کرده بود . بار آخر شب گذشته بود . به طرزمشکوکی به تمام اعضا و جوارح بدنش نگاه می کرد . دست ها پاها شکم و سینه هایش . مشکوک به این دلیل چون حس می کرد آنها تماما چشم شده اند و او را می پایند ویا تمام اعضایش چه داخلی و چه خارجی به درون چشمش رفته اند و پشت عنبیه با دوربین های مدار بسته ، اورا زیر نظر گرفته اند . احساس نا امنی می کرد . نمی دانست چه کار کند که از دیدرس جسمش خارج شود . اگر چشم هایش را می بست هم توفیری نداشت .
نفس عمیقی کشید و روی زمین دراز کشید . . حس می کرد یک چیزی روی قفسه سینه اش نشسته . یعنی با تمام وجود سنگینیش را روی خودش احساس می کرد .
یک چیز که نه ... شاید یک وهم خاکستری سنگین . آنجا روی قفسه سینه اش جا خوش کرده بود وچیزی شبیه دست را به پشت گوش ها و زیر گردن و نوک سینه هایش می کشید ...و او حتی انرژی آن را در خود سراغ نداشت که دهانش را باز کند و جمله ای بر زبانش جاری سازد . خودش هم ندانست که این کلنجار رفتن با خودش و جسمش چقدر طول کشید . چند ساعت .. چند سال ... چند قرن ... اما انگار تمامی نداشت . هر بار که فکر خودکشی دوباره در سلول های مغزیش گرم می شد ، آن وهم ،آن موجود نا موجود ، سنگینی اش را بیشتر و بیشتر می کرد . با تلاشی سخت و طافت فرسا توانست نیم خیز شود و بنشیند . هنوز سنگین بود . نوک انگشت ها ی دست و پایش کبود شده بودند . اعضای بدنش که تا چندی قبل پشت چشمانش سنگر گرفته بودند حالا گویی می خواستند شقیقه هایش را بترکانند و بیرون بیایند .
زیاد طول نکشید که انفجار رخ داد وسرش هزار تکه شد . هر تکه از سرش تبدیل به خودش شد اما در ابعاد کوچکتر .و هر کدام از آنهایی که خودش بودند ، درست مثل او به طرز مشکوکی به اعضا و جوارح خودشان نگاه می کردند . دستها ... پاها ...شکم و سینه هایشان ! همانطور نیم خیز در تاریکی چهار دیواری ... کورمال کورمال دستش را برد و کشوی میز را باز کرد . تمام ابزار و آلات برای کسانی که خود می خواستند به استقبلال مردن بروند ، موجود بود .اینها را در طول 2 بار گذشته ای که به طور جدی به خودکشی فکر کرده بود تهیه کرده و نگه داشته بود . یکی از آنها را بلند کرد . زیادفرقی ندارد کدام یک را ... اما به هر حال یکی از آن وسیله ها را برداشت . با خونسردی ، لباس هایش رادر آورد . حس می کرد از شر آن موجود موزی خلاص شده است . چون خبری از او نبود . پس تا باز نگشته بود باید شتاب می کرد . نگاهی به بدن عریانش انداخت . جلوی آینه قدی ایستاد و ازفرق سر تا نوک پایش را برانداز کرد . دست به کار شد . اما نمی دانست چرا آن وسیله ها هیچ کدام عمل نمی کردند . نه تیغ جراحی رگش را می برید . نه سم عمل می کرد .و نه حتی اسلحه او را از پا در آورد . هر چه زمان می گذشت بدنش بیشتر سرد می شد و ناخون هایش به کبودی می رفت . حتی لب هایش کبود شده بودند . و زیر گردن و کشاله ی ران هایش . با درماندگی خود را در آینه قدی در آغوش گرفت . حس می کرد هنوز بدنش را دوست دارد . قلبا از اینکه موفق به خودکشی نشده بود خرسند بود و پی برد که دلش نمی آید کوچکترین صدمه ای به خودش بزند . او هنوز به این زندگی وابسته بود .
وقتی از هماغوشی با خودش دست کشید ، دیگر سراسر بدنش کبود بود . آن وهم بازگشته بود و داشت او را می بلعید . خبری از اعضای داخلی و خارجی بدنش هم نبود .
او مرده بود ... سالها قبل و خودش نمی دانست .
سه ماه بعد او خودکشی کرد .

