تبليغاتX
چرك نويس

چرك نويس

به رغم فقر،به رغم جنگ،به رغم خوف مرگ،خود را وارسته می دارند.این قانون دشوار انسان هاست

 

اولین باری که به خودکشی فکرکرد شاید 7 یا 8 ساله بود . در طول دوران زندگیش در مجموع شاید به طور جدی و در شرایط عادی 3 باربه این موضوع فکر کرده بود . بار آخر شب گذشته بود . به طرزمشکوکی به تمام اعضا و جوارح بدنش نگاه می کرد . دست ها پاها  شکم و سینه هایش . مشکوک به این دلیل چون حس می کرد آنها تماما چشم شده اند و او را می پایند ویا تمام اعضایش چه داخلی و چه خارجی به درون چشمش رفته اند و پشت عنبیه با دوربین های مدار بسته ، اورا زیر نظر گرفته اند . احساس نا امنی می کرد . نمی دانست چه کار کند که از دیدرس جسمش خارج شود . اگر چشم هایش را می بست هم توفیری نداشت .

نفس عمیقی کشید و روی زمین دراز کشید . . حس می کرد یک چیزی روی قفسه سینه اش نشسته . یعنی با تمام وجود سنگینیش را روی خودش احساس می کرد .

یک چیز که نه ... شاید یک  وهم خاکستری سنگین . آنجا روی قفسه سینه اش جا خوش کرده بود وچیزی شبیه دست را به پشت گوش ها و زیر گردن و نوک سینه هایش می کشید ...و او  حتی انرژی آن را در خود سراغ نداشت که دهانش را باز کند و جمله ای بر زبانش جاری سازد . خودش هم ندانست که این کلنجار رفتن با خودش و جسمش چقدر طول کشید . چند ساعت .. چند سال ... چند قرن ... اما انگار تمامی نداشت . هر بار که فکر خودکشی دوباره در سلول های مغزیش گرم می شد ، آن وهم  ،آن موجود  نا موجود ، سنگینی اش را بیشتر و بیشتر می کرد . با تلاشی سخت و طافت فرسا توانست نیم خیز شود و بنشیند . هنوز سنگین بود . نوک انگشت ها ی دست و پایش کبود شده بودند . اعضای بدنش که تا چندی قبل پشت چشمانش سنگر گرفته بودند حالا گویی می خواستند شقیقه هایش را بترکانند و بیرون بیایند .

زیاد طول نکشید که انفجار رخ داد وسرش هزار تکه شد . هر تکه از سرش تبدیل به خودش شد اما در ابعاد کوچکتر .و هر کدام از آنهایی که خودش بودند ، درست مثل او به طرز مشکوکی به اعضا و جوارح خودشان نگاه  می کردند . دستها ... پاها ...شکم و سینه هایشان ! همانطور نیم خیز در تاریکی چهار دیواری ... کورمال کورمال دستش را برد و کشوی میز را باز کرد . تمام ابزار و آلات برای کسانی که خود می خواستند به استقبلال مردن بروند ، موجود بود .اینها را در طول 2 بار گذشته ای که به طور جدی به خودکشی فکر کرده بود تهیه کرده و نگه داشته بود . یکی از آنها را بلند کرد . زیادفرقی ندارد کدام یک را ... اما به هر حال یکی از آن وسیله ها را برداشت . با خونسردی ، لباس هایش رادر آورد . حس می کرد از شر آن موجود موزی خلاص شده است . چون خبری از او نبود . پس تا باز نگشته بود باید شتاب می کرد . نگاهی به بدن عریانش انداخت . جلوی آینه قدی ایستاد و ازفرق سر تا نوک پایش را برانداز کرد . دست به کار شد . اما نمی دانست چرا آن وسیله ها هیچ کدام عمل نمی کردند . نه تیغ جراحی رگش را می برید . نه سم عمل می کرد .و نه حتی اسلحه او را از پا در آورد . هر چه زمان می گذشت بدنش بیشتر سرد می شد و ناخون هایش به کبودی می رفت . حتی لب هایش کبود شده بودند . و زیر گردن و کشاله ی ران هایش . با درماندگی خود را در آینه قدی در آغوش گرفت . حس می کرد هنوز بدنش را دوست دارد . قلبا از اینکه موفق به خودکشی نشده بود خرسند بود و پی برد که دلش نمی آید کوچکترین صدمه ای به خودش بزند . او هنوز به این زندگی وابسته بود .

وقتی از هماغوشی با خودش دست کشید ، دیگر سراسر بدنش کبود بود . آن وهم بازگشته بود و داشت او را می بلعید . خبری از اعضای داخلی و خارجی بدنش هم نبود .

او مرده بود ... سالها قبل و خودش نمی دانست .

سه ماه بعد او خودکشی کرد .

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 19:54  توسط rosa 

 

وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت اويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند
وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب ارزوي من
فواره هاي خون بيرون مي پاشيد
وقتي كه زندگي من ديگر چيزي نبود هيچ جز تيك تاك ساعت ديواري
دريافتم بايد ...ديوانه وار دوست بدارم ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 22:51  توسط rosa