تبليغاتX
چرك نويس

چرك نويس

به رغم فقر،به رغم جنگ،به رغم خوف مرگ،خود را وارسته می دارند.این قانون دشوار انسان هاست

 

و آنسان که انسان به ادراک بی نهایت عجز خود رسید

و ضجه هایش ، هیچ گوشی را کر نکرد ...

وبادبان ها برافراشته نشدند و

 لنگر کشتی ها بین دریا و هوا معلق ماند ...

   فانوس بان در دریا غرق شد و

فانوس دریایی محکوم به خاموشی گشت ...

و آنسان که کوسه ها  موجی از خون را در دریا پدید آوردند

و شکم شیرماهی ها ، سفره شد و

سفره ی سفره ماهی ها ، پر از خون...

و مارماهی ها ، گره وار به هم پیچیدند و

ضیافت وال ها و دلفین ها به خودکشی نهنگ ها مزین شد ...

و آنسان که هیچ ساحلی ناخدای پیر را به پنجه بر خاک مالیدنش دلخوش نکرد ..

و دزدان دریایی  به سلامتی کوسه ها ، گیلاس هایشان را نوشیدند و

قهقهه زنان بر نعش نهنگ ها ...

باله رقصیدند ...

...

و آنسان بود ... آری آنسان ، که آیه های دریایی نازل شد ...

 بر جماعت کوران و کران ...

بر مردگان دریا و بر زندگان خشکی ...

بر آنان که فانوس بان را غرق کردند و نور فانوس دریایی را حبس ...

بر بر تمام زندان بانان دریا و زندانیان خشکی ...

بر جبهه های بی سرباز  و سربازان بی تفنگ ...و

بر تفنگ هایی که بکارت دختران نازا را ...

به جنینی خونخوار مبدل ساخت .

...

و آنسان بود .. آری ، آنسان ...

که انسان به ادراک بی نهایت عجز خود رسید

و به آیه های دریایی پناه برد .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:39  توسط rosa  | 

 

وقتی گفتم دوستت می دارم

می دانستم که شورش کرده ام بر قبیله ام و

به صدا درآورده ام شیپور رسوایی را...
می خواستم تخت ستم را واژگون کنم

تا جنگلها برویند، دریاها آبی شوند
و آزاد گردند تمام کودکان جهان...

اتمام عصر بربریت را می خواستم
مرگ واپسین حاکم را...
می خواستم با دوست داشتن تو
در تمام حرمسراها را بشکنم و سینه زنان را
از بین دندان مردان نجات دهم .

 

وقتی گفتم دوستت می دارم
می دانستم که الفبایی تازه اختراع می کنم
به شهری که هیچ کس در آن خواندن نمی داند
شعر می خوانم در سالنی متروک
و شرابم را در جام کسانی می ریزم که
یارای نوشیدنشان نیست .

 

وقتی گفتم دوستت می دارم
می دانستم که همواره بربرها را با نیزه های زهر آلود و
کمان های کشیده در تعقیب خود خواهم یافت .
عکسم را به دیوار خواهند چسباند و اثر انگشتانم را در پاسگاه ها خواهند گرفت

جایزه بزرگ به کسی میرسد که سر بریده ام را بیاورد و
چون پرتقالی لبنانی بر سر در شهر بیاویزد .

 

وقتی نامت را در دفتر گلها می نوشتم می دانستم
ول گردها ، آنان که در ارثیه شان نشانی از عشق نیست

بر ضد منند ...
می خواهم واپسین حاکم را نابود کنم
دولت عشق تو را به پا دارم...

ولی می دانم که در این انقلاب

تنها گنجشکان در کنار من خواهند بود .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:47  توسط rosa