اتاقی بی در . تنها دریچه ای تنگ شاید برای تهویه ... برای آنکه از آنجا بتواند نگاهش را به داخل سر
دهد ،می خواهد روی دو پنجه ی پایش بلند شود . بلند می شود ...اما نگاهش با لبه ای که دریچه را تنگ خود گرفته است تصادف می کند ! از روی پنجه ها پایین میاید ...
دستهایش آویزان شده اند ... آویزان تر از خودش !...
...
آویزان تر از خودم تو هستی ! منتها تفاوت ما این است که من تازه به ادراکش رسیده ام ، ولی تو از مرحله ی ادراک فراتر رفته ای و آگاهانه آویزان بودن وآویزان شدن وآویزان کردن را تجربه می کنی !... گمان می کنم کمی به تو غبطه می خورم ! چرا که من در مرحله ی آویزان شدنم بارها سقوط کرده ام و با هر بار سقوط کردن ، متلاشی شده ام و به بلیارد ها تکه ی مکعبی خرد تبدیل گشته ام ، هر تکه ام به جایی پرت شده ! یادم نمیاید درست به کجاها ...اما فکر می کنم یکی از تکه های مکعبی لب زیرینم را در زیر ناخن های چرک گرفته ی پیرمردی موریتانیایی دیدم ! قضیه به چند سال آینده بر می گردد... درست نمی دانم چند سال ! اما این را می دانم که در خلال این سالها تو هرگز هیچ یک از بلیارد ها تکه ی مکعبی ام را حتی لمس نکرده ای ...!
...
چهارپایه ی کوتاه زواردررفته ای در گوشه ی چشمش جاخوش می کند. کشان کشان آن را زیر دریچه ی دیوار می آورد . هر دو به دیوار تکیه می دهند ... خاکستر سیگار از لای انگشتانش روی چهارپایه می ریزد ... شاید هم روی سرپنجه هایش ! می خواهد روی چهارپایه برود. می رود . ابتدا چشمانش ، بعد بینی اش ، سپس دهانش و به فاصله ی اندکی چانه و گردنش ، از لبه ای که دریچه را تنگ خود دارد ، عبور می کنند ... اما تنها چشمانش آنهم نه خود چشمانش ، نگاهش موفق به لغزیدن از دریچه ی نیمه باز به داخل اتاق می شود .
...
من که تا به حال موفق به لغزیدن نشده ام . اما چرا ،... روی کف کف آلود حمام چند باری لغزیده ام ، ولی طوریم نشده است . تنها چند ناحیه از بدنم متورم و بعد از چند مدت شاید چند سال کبود شده است . اما تو همیشه در حال لغزیدنی ! آنقدر لغزیده ای و می لغزی و به گمانم خواهی لغزید که من فکر می کنم کمی بیشتر از کمی به تو غبطه می خورم ! ... چون در جریان لغزش هایت ، برگ برنده همیشه در دستت سبز مانده ودست هیچ کس به جای خالی و لغزانت نرسیده است و آنقدر در این روند موفق بوده ای که راستش را بخواهی ، چشم دیدنت را ندارم !...
...
هجوم ملخ وار گرما اعضای صورتش را به عقب نشینی وا می دارد . اما دوباره جلو می بردشان ... دستانش محکم به لوله ای افقی که شاید لوله ی گاز باشد ، چسپیده اند . ملخ ها هم به صورت او !...سیاهی غلیظی استوانه ی نگاهش را پر می کند . چهار پایه زیر پاهایش ،
لق می زند . دستهایش محکم تر لوله را می چسپند ... عبور سوسک کوچکی از روی لوله به روی دستان او و از روی دستان او به روی لوله ...
...
لوله شدنم را دارم با چشمهای خودم می بینم ! اما گمان نمی کنم دیگر کاری از دستم برای خودم ساخته باشد ... چون روند لوله شدن یا لوله کردنم که از انگشتهای پاهایم شروع شد و به تدریج تا زانو ها وحالا هم بالاتر از نافم آمده است ، آنقدر غیرمنتظره بود که توان مقاومت را به کل از دست داده ام . بدجوری در لوله پیچ کردن آدم ها مهارت داری ! این را قبلا هم شنیده بودم . شاید چند قرن پیش ... احتمال دارد در چند سده ی آینده هم به گوش دیگران برسد . به همین خاطر خیلی بیشتر از کمی به تو غبطه می خورم ! چون حالا دیگر تا زیر گردن لوله شده ام ... کاری که من می خواستم با هزاران کس مانند تو ، انجام دهم ... !
...
مردمک چشمانش در تاریکی می کاوند . لق زدن چهارپایه ، شدت بیشتری می یابد ...
سوسک در امتداد لوله به راه خود ادامه می دهد . دستانش عرق کرده اند ... لوله هم شاید ! نگاهش به یکباره در حجم غلیظ سیاهی متوقف می شود ... چشمانی در آن سوی دریچه فرمان توقف داده اند !... چهارپایه از حرکت می ایستد ... سوسک در انتهای لوله مسیرش را به سمت پایین کج می کند . در تاریکی محو می شود . ..سرش را کمی به سمت داخل کج می کند ... چهارپایه هم کج می شود .
...
می خواهم کج شوم . از اینی هم که هستم بیشتر ! تا هم کج تر ببینم و هم کج تر فکر کنم و کج تر از این حرف بزنم . هرچند بیشتر از این دیگر مقدور نیست ... فکر می کنم حالا آنقدر کج شده ام که با تمام وجود به تو دهم کجی کنم ! به تو که از زمانی بی آغاز تا زمانی بی پایان ، هینطور عصا قورت داده زندگی کرده ای و می کنی !... فلسفه ی زندگی را از بر داری ، هرچند به قیمت انبار کردن تمام کتاب های فلسفی دنیا در انباری فکرت ! ... آنقدر در این قالب فیلسوفانه برازنده ای که تا هزاران سال آینده هم مدل اشراقیون و دولتمردان و نویسنگان خواهی بود ! ...اما با تمام این اوصاف حتی یکذره هم به تو غبطه نمی خورم ... چون با تمام زیرکی ات نتوانستی به این آگاهی دست یابی که من با تمام کج روی هایم از تو فیلسوف ترم . چون اگر نبودم ، راهم را ازآدم ها جدا نمی کردم و خود را در این مکعب تنگ که به گمانم یکی ازهمان بلیارد ها تکه ی مکعبی خرد شده ی جسمم است ( که قضیه اش همانطور که گفتم به چند سال آینده بر می گردد ) حبس نمی کردم تا به تلاش های بی ثمر تو که حالا مانع دخول اکسیژن به اینجا شده ای ریشخند بزنم !...
...
نگاهش ، سپیدی دندان هایی را در هجوم تاریکی بلعید ... سپیدی دندان ها هم ، نگاه او را ... دستانش از فشردن لوله گاز می کاهند . تنها به آرامی لوله را لمس می کند . سوسکی ، شاید همان سوسک از روی لوله در گودی دستهای او می خزد . دستها با یک حرکت سریع لوله را رها می کنند ... سوسک پرت می شود ... لق زدن چهارپایه شدت می یابد ... سرش به لبه ی دریچه برخورد می کند ... شاید محکم ! چهارپایه ی کج شده ، با زمین موازی می شود ...