تبليغاتX
چرك نويس

چرك نويس

به رغم فقر،به رغم جنگ،به رغم خوف مرگ،خود را وارسته می دارند.این قانون دشوار انسان هاست


هيچ وقت چيزی نخواهم شد
نمی‌توانم بخواهم چيزی باشم
با این‌همه، همه‌ی رویاهای جهان در من‌است.

پنجره‌های اتاق‌ام
اتاق ِ يکی از ميليون‌ها نفری‌است در جهان که هیچ کس چیزی از او نمی‌داند
(و اگر هم بدانند، چه چیزی را می‌دانند؟)
شما پنجره‌های باز به راز ِ خیابانی که مردم همیشه از آن می‌گذرند ،
خیابانی دور از دسترس هر ذهنی،
واقعی، عجیب واقعی، مشخص، مشخص بی آن که خود بداند
با راز چیزهای زیر سنگ‌ها و موجودات‌اش
با مرگی که دیوارها را نمناک و موی انسان را سفید می‌کند.
با سرنوشتی که قطار همه چیز را در شیب جاده‌ی هیچ می‌راند

امروز چنان درهم شکسته‌ام که گویی حقیقت را می‌دانستم
امروز چنان هوشيارم که گويی در آستانه‌ی مرگ بوده‌ام
گویی هیچ رابطه‌ای با اشیاء نداشته‌ام جز وداع ،
این خانه و این طرف خیابان، واگن‌های یک قطار می‌شوند،
با صدای سوتی که در سرم صفیر می‌کشد، می‌روند
و با زلزله‌ی عصب‌ها و تق تق استخوان‌هایم، گویی می‌رویم

امروز سردرگم‌ام،
مثل کسی که به چیزی فکر می‌کند، می‌یابد و از یاد می‌برد
بین قولی که به تنباکو فروش آن دست خیابان داده‌ام
- واقعیت جهان بیرون -
و حس‌ام که می‌گوید همه چیز فقط رویااست
-واقعیت جهان درون-
نصف شده‌ام

شکست خورده در همه چیز
چون آرزویی نداشتم شاید در هیچ شکست خورده ام
از دست هر چه که به من آموختند خلاص شدم
از پنجره‌ی پشت خانه‌ام گريختم
به روستاها، با نقشه‌های بزرگ در سرم.
اما جز ‌درخت‌ و علف زار چيزی نيافتم
و اگرمردمی هم بودند، شبیه هم بودند
از پشت ِپنجره کنار می‌روم و می‌نشينم روی صندلی.
حالا باید به چه چيزی فکرکنم؟


چه می‌دانم چه خواهم شد، من که نمی‌دانم که‌ام؟
همانی هستم آیا که فکر می‌کنم؟
فکر می‌کنم اما، چيزهایی باشم بی‌شمار.
و بی‌شمارند آن‌ها که فکر می‌کنند بی‌شمار هستند،
آنقدر بی‌شمار که شماره نمی‌شوند
نابغه؟
همین حالا هزاران ذهن مثل من در رويا نابغه‌اند خیال می‌کنند،
کسی چه می‌داند، شايد تاریخ نخواهد حتی یکی را به خاطر بیاورد،
و از بی شمار فتح‌های آینده چیزی جز کود برجا نمی ماند.

...

فرناندو پسوآ. بخشی از شعر دکان تنباکو فروشی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:41  توسط rosa  | 

 

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

 از آشنا شدن با چهره ی فنا شده ی خویش

 وحشت نداشته باشد ؟.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:53  توسط rosa  | 

 

فکرش رو که می کنم می بینم سکوتم دیگه شورش رو درآورده... اما خوب چیزی هم برای گفتن ندارم .به خلائی رسیدم که هیچ چیز جز بی صدایی و بی رنگی نداره .... فکر نمی کنم قبلاها من تا به این درجه ساکت بوده باشم ... می گن آدم هرچی سنش بالاتر بره بیشتر توی خودش فرو میره . خوب شاید من هم پیرشدم دیگه ... 

 

« گفتم کاش بالها مرا مثل کبوتر می بود تا پرواز کرده راحتی می یافتم . هرآینه به جایی دور می رفتم و در صحرا مأوی می گزیدم . می شتافتم به سوی پناهگاهی از باد تند و طوفان شدید... زیرا که در زمین مشقت وشرارت دیده ام . دنیا به بطالت آبستن شده و ظلم را زائیده است.

از تلخی روح خود سخن می رانم ... از تلخی روح خود سخن می رانم . هنگامی که خاموش بوده ام جانم پوسیده می شد از نعره ای که تمامی روز می زدم . به یاد آور که زندگی من باد است . مانند مرغ صقای صحرا و بوم خرابه ها گردیده ام و چون گنجشک بر پشت بام منفرد نشسته ام . مثل آب ریخته شده ام و مثل آنانی که از قدیم بوده اند و بر مژگانم سایه موت است... مرا ترک کن زیرا روزهایم نفسی است ... مرا ترک کن پیش از آنکه به جایی روم که از آن برگشتن نیست ... به سرزمین تاریکی غلیظ !

خوشا به حال دروگرانی که اکنون کشت را جمع می کنند و دست های ایشان سمبله ها را می چینند! بیایید به آواز کسی که در بیابان بیراه می خواند گوش دهیم . به آواز کسی که آه می کشد و دست های خود را دراز کرده می گوید : وای برمن ...! زیرا که جان من به سبب جراحاتم درمن بیهوش شده است .

وای برما ! زیرا که روز رو به زوال نهاده است و سایه های عصر دراز می شوند وهستی ما چون قفسی که پرازپرندگان باشد از ناله های اسارت لبریز است و در میان ما کسی نیست که بداند تا به کی خواهد بود . موسم بهار گذشت و تابستان تمام شد و ما نجات نیافتیم ! مانند فاخته برای انصاف می نالیم و نیست ...انتظار نورمی کشیم و اینک ظلمت است .» 1

 

1- فروغ عزیز در: خانه سیاه است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:44  توسط rosa  | 

 

روزها در گذار خود کوتاه می شوند

باران ها آغاز به باریدن می کنند...

در هایم همه باز در انتظار تو

         چرا چنین دیر کرده ای؟

در سفره ام فلفل سبز و نان و نمک

شرابی را که در سبو برایت کنار گذاشته ام

تا نیمه لا جرعه سر می کشم

و به انتظارت می نشینم

        چرا چنین دیر کرده ای ؟

اما اینک میوه هایی چون عسل

رسیده و شاداب

از بهنگام چیده نشدن بر خاک خواهند افتاد....

    اگر بیش از این دیر کنی  .  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 18:34  توسط rosa